به نام خداي لحظه ها
دنگ ...
دنگ ... دنگ ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
زهر اين فکر که اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
ليک چون بايد اين دم گذرد
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است
دنگ ... دنگ ...
لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست که هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
دنگ ...
فرصتي از دست رفت
قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا که جان گيرد در فکر دوام
اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر
وا رهاينده از انديشه ي من رشته ي حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فکر زوال
پرده اي مي گذرد
پرده اي مي آيد
مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
دنگ... دنگ...
دنگ ...
*** لحظه ها زود گذشت ! امسال هم تمام شد ! فرصتي از دست رفت ... لحظه ي بندگي ... کاش توبه اي مي کرديم تا بماند هر سال ... و نه لحظه !
شاد زيستن ...سالم بودن ... با صداقت و در نهايت با خدا بودن را براي همه آرزومندم ... و براي تو قصه گوي لحظه هاي زندگي بيش از بيش ... شادي تو سلامت من است ...
سال نو مبارک ... هر روزتان نوروز ... با خدا بودن هرگز تنها بودن نيست ...