سلام بهونه ي نوشتنم !
مي خوام با تو حرف بزنم ! حتي حالا که ديگه تو جمع زميني ها نيستي و مثل يک فرشته رفتي ... چه دير فهميدم خبر رفتنت را ! چقدر دير مهربون ... رفتي پيش امير ؟؟؟ به آرزوت رسيدي ؟؟؟ انقدر راحت !
نمي دونم چه جوري جلوي اين اشکامو بگيرم ! انقدر بي اختيار روان شدن که توان منع کردنشون رو ندارم ... چقدر از آدميت پرت شده ام !!! هنوز باورم نميشه که بعد از چند ماه اين خبر رو بشنوم ... من کي بودم و تو کي بودي !
انقدر خالص عاشق بودي و نفس مي کشيدي که خدا هم طاقت نياورد بيشتر از اين منتظرت بذاره ... تموم حرفات هنوز تو گوشم زمزمه ميشه ... کاش فرصتها رو از دست نمي دادم ... فکر نمي کردم انقدر جدي باشه ! من بودن با تو رو انتخاب کرده بودم اما تو رفتن رو ... خوش بگذره مهربون ...
رفتي و آدمکا رو جا گذاشتي
قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود يه جاي ديگه
اون جا که خدا برات لالايي ميگه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي که آدمک نداره
...
زبونم بند اومده ... آخه چي مي تونم بگم ؟ هنوزم باورم نميشه ...