" به نام آنکه حکم کرد تا پاييزم فرا رسد ! "
مي دونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش
اين همه خواستنت از دل بدون حتي نوازش
مي دونم که خنده داري واسه تو گريه يه درده
مي گذري از منو ميري اما باز من برمي گردم
مي دونم برات عجيبه که با اون همه غرورم
پيش همه ي بديهات چه جوري بازم صبورم
مي دونم واست سواله که چرا پيشت حقيرم
دور مي شي منو نبيني باز سراغتو مي گيرم
مي دوني چرا هميشه من بدهکار تو ميشم
وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم
مي دوني واسه چي از تو بد مي بينم ومي خندم
تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو مي بندم
چاره اي جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام
مي ميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام
مي دونم يه روز مي فهمي روزي که دنيا رو گشتي
من چه جوري تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتي
*** براي تو که بغض ترکيده ي آسمون بودي اما واسه ي من هيچ وقت نباريدي...
قرار بود واسه ي آخرين و يکصدمين نوشته ام خيلي چيزا بنويسم و خيلي حرفا بزنم ... اما حالا مي خوام خيلي راحت و ساده براتون بنويسم که :
خداحافظ همين حالا... تموم شدم !